شکوفه های کویری
نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال ، دل به یاد آورد ایام روزگار از جدائی یک دو سالی می گذشت ، یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را ، خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را ، آن دو چشم مست آهووار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود ، چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من و همنشین و همزبان شد با من خسته جان بودم که جان شد با من و ناتوان بود و توان شد با من دامنش شد خوابگاه خستگی ، اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر ، وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر ، دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد ، گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پابرجاست دل ، گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل دل زعشق روی تو حیران شده ، در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان ، من تورا بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون توئی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غمهای من ، با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زجادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیبائیت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود ، بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود ، در نجابت در نکوهی بی تاب بود روزگاراما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی مارا نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس یار مار را از جدائی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود با منه دیوانه پیمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت ، رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم او که همخون من است ، خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم ، باد نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دله دیوانه را ، سوخت بی پروا پره پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر ، دیشب از کف رفت فردارو نگر آخرین یکبار از من بشنو پند ، بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه زود ، عشق دیرین گسسته تاروپود گرچه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود كاش ميشد تا برايت بگويم كه چطور وسعت تنهايي ام باغچه ي خانه را آزار مي دهد و يك سيب سبز در حسرت رسيدن در ميان دستانم پوسيده است... دوستت دارم به وسعت آسمانهایی که پایانی ندارند، تورا به اندازه تک تک قطره های بارانی که از طلوع سپیده تا غروب عمرم می بارند دوست می دارم و با یادت زنده ام... تو ترانه تنهایی های منی، تو آهنگ وجود خالی منی، تورا دوست دارم ای روشنتر از سپیده و با یادت نفس می کشم، تورا به اندازه تک تک نفسهایم دوست می دارم، تورا دوست می دارم ای خاطره روشن، تو تنها بهانه من برای زیر باران رفتنی، اشکهایم با صدای بی صدا تورا فریاد می زنند، قلبم از طراوت وجود نازنینت لبریز شده، کاش کنارم بودی، تورا دوست می دارم به اندازه فاصله های بینمان، تورا به بزرگی دریاها دوست می دارم، من تورا عاشقانه می پرستم و حس تو در وجودم لبریز شده!... دیگر پاهایم سست شده اند و توان راه رفتن را از من بریده اند، این همه درد از دوری توست،دوری از آغوش گرم و پر مهرت، تورا دوست می دارم، بیا تا باهم سقفی بسازیم از عشق با دیوارهایی از محبت و با صدای امواج دریا ترانه بسرایم!... ای عشق من، بیا تا باهم در زیر باران قدم زنان بر پلک شب راه برویم و اشکهایمان را باهم قسمت کنیم و بگذاریم باران دردهایمان را بشوید، بگذار تا با تمام وجود تورا حس کنم و تورا در میان ابرهای ماتم دیده قلبم پیدا کنم بگذار با تو باش، بیا تا با باهم بمانیم و دستهایمان را در میان دستهای هم گره بزنیم، تو اشکهای مرا پاک کن و من اشکهای تو را و در آغوش هم بمانیم تا ابد!... توسط: سارا من تموم قصه هام، قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یدفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگو ندیدی دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن اونا با دندون تیز تو کمینت نشینن الهی من فدای تو چکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یدفعه مثل پرنده قفسه عشقو شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گُم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکرو خیالت من تموم قصه هام، قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یدفعه مثل یه گل رفتی توو دست خزون سیلِ بارون و تگرگ میومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت!!! نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ من تموم قصه هام قصه ی توست یدفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی آره پروانه شدم که پرهام سوخته شه که آتیشِ عشق تو به دلم دوخته شه که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات انقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم سلام... من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجا قامتم یه بسترِ نرم یه عزیز دردونه بودم پیشِ چشمِ خیسِ موجا یه نگین سبز خالص روی انگشترِ دریا ... وقتی این ترانه سیاوشو گوش میدم بدجوری دلم میگیره، منو به گذشته های تلخ و شیرین بر میگردونه! هم گذشته های خیلی دور و هم خیلی نزدیک، درواقع قصه زندگی من در این ترانه خلاصه میشه... الان هم وقتی داشتم این ترانه رو گوش میدادم همین حس بهم دست داده بود... 8سال پیش پدرم رو از دست دادم، 1سال بعد خواهرزاده ام غرق شد و رفت و 1سال بعد مادر بزرگم... روحشون شاد... و اما عشق... اون موقع عاشق فوتبال تو زمینهای خاکی، شب و روزم فوتبال بود، با بچه ها، دوستام بازی می کردیم، میبردیم، میباختیم! خیلی دوست داشتم فوتبالیست بزرگی بشم اما افسوس... شانس با ما یار نبود... و اما عشق... در کنارش به موسیقی هم علاقه زیادی داشتم گفتم اگه فوتبالیست نشدم حتما موسیقی رو ادامه میدم اما بازم... بعد از اون عشق شدیدتر شد... تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیرِ رگبار نگاهت دلم اگار زیرورو شد برای داشتنِ عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابرو بادو دریا گفتن حسِ عاشقی همینه... و اما عشق... و اما خدمت... چه دوران خوبی داشتیم، آموزشیم شهید درویش اهواز بود، 5تا دوست پایه و صمیمی پیدا کردم که هنوزم باهاشون ارتباط دارم به جز یکیشون! چه روزایی رو اونجا گذروندیم، چقدر تنبیه شدیم... چقدر تشویقی گرفتیم... و اما عشق... 2ماه آموزشی تمام شد و قسمت ما شد تهران... وای که چقدر سخت بود اون روز، روز خداحافظی از دوستان، تمام بچه ها چشماشون بارونی بود... و اما عشق... اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم براهت لبه دریا و اما عشق... تهران هم دوستای خوبی پیدا کردم بچه های خیلی باحال و دوست داشتنی، اینم بگم که ما اصلا خدمت نکردیم، یه خونه در اختیارمون بود همش میخوردیمو میخوابیدیم اما تمام اون خوشیهارو فقط از من درآوردن اونم توی اون 17 روز وحشتناک و لعنتی به خاطره یه تهمت... درکل عشق و حال کردیم دیگه چه مأموریتهایی که نرفتم، 80% ایران رو توی اون 18 ماه گشتم ولی خب کی خبر داشت فقط خودمو رئیس جونمو و خدای خودم... گذشت و خدمت ماهم تمام شد و رفت به خاطره ها پیوست اما عشق همچنان سر راهم بود... عشق...عشق...عشق... و خیلی اتفاقات دیگه که نمیشه گفت!!! و اینها ادامه داره و همیشه در معرض امتحان... بعد از اون بازم امتحان...امتحان... امتحان عجب صبری خدا دارد... خدا جونم بسه دیگه خسته شدم و اما عشق... آره امشبم بدجوری دلم گرفته... بدجوری داغونم... اشکام امون نمیدن... دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دله تنها و غریبم داره این گوشه می میره ولی حتی وقته مردن باز سراغتو می گیره میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم اینو نوشتم چون دلم خیلی برات تنگ شده، خیلی برات حرف دارم... می دونم می خونی پس: مواظبِ خودت باش... خداحافظ... توسط: دل نوشته های خودم مادر، مادر هرچه در کتابهای لغت گشتم که کلمه ای پیداکنم تا بتواند مقام و منزلت ترا آن طور که شایسته و بایسته مقام والای تومی باشد، برساند و ب زرگی ترا ستایش کند، نیافتم. بنابراین ترا به همان نام عزیز "مادر" خطاب می کنم، زیرا این کلمه کاخ منزلت و قدرت ترا تا عرش خدای تعالی، بالا می برد و می تواند معرف وجود و شخصیت تو باشد. تو آن گوهر یکدانه ای هستی که خداوند می بخشد و پس از مدتی میگیرد آن گاه که عطا فرمود زمین و آسمان را میبخشد و زمانیکه باز پس گرفت، زندگی و هستی را گرفته است. توسط: غریبه روزت مبارک مادر هر کسی هم رزمی، هم خشمی، هم رنجی دارد... هر کسی هم بزمی، هم دستی، هم گنجی دارد... آن که با تو، با تو هم رزم است، می خواهد با تو پیروز شود بر دشمن! آن که با تو هم خشم است ، می خواهد با تو فریاد کند، حق با ماست! آن که با تو هم رنج است می داند چه کسی راج تورا می خواهد! آن که اما نیستی، هم بزمش خونِ تورا می نوشد! آن که اما نیستی هم گنجش، آن که اما نیستی هم گنجش می گوید، گنج تو گنج من است. تو اگر خسته، من آبادم، تو اگر پابسته، من آزادم. آن که هم گنج تو باشد اما می پرسد، رنج گنج چه کس باید باشد، جز تو رنج ما گنج که می باید باشد جز ما!!!؟ تو سلاحی خواهی ساخت از غرور و کینه، به هم رزمت خواهی گفت: رزممان پابند خشممان سوزنده، گنجمان آینده، در شام سبز یک بهار از سفره های خالی دهقانان گسترده، در اسارت دلگیر روستاها از قلب خوشه های گندم، در مطلع باران طلوع خواهی کرد و دهکده ی آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند. در صبح زود یک زمستان از بغض پر سلاوت انبوه کارگر، گل کرده در حماسه ی چرخ و براده و آهن در کارخانه ها از دست های ماهر آنان در خلق سربلندی دنیا طلوع خواهی کرد و کارخانه آواز خشم را با تو، با تو دوباره خواهد خواند. در ظهر سرخ یک تابستان، از سنگر شریف شکفتن در شط، داسها و پتکها، کتابها و دستها و رنجها طلوع خواهی کرد و شعر، آواز خشم را با تو، با تو دوباره خواهد خواند. در عصر خونی یک پائیز طلوع خواهی کرد. دهکده ها و کارخانه ها از خانه ها طلوع خواهی کرد، طلوع خواهی کرد. هر بردار تنی اگر گرسنه نیست، با تو که گرسنه ای خسم خانگی است. هر غریبه ی گرسنه ای با گرسنه ها ولی برادر است، هر برادری که خواب می کند تورا، نان خویش می خورد، یار دشمنان توست در نبرد ما، گرسنه را گرسنه یاور است با شهید زاده ای بر پشت، با شهید نطفه ای در شکم، پر کینه، پر خشم. زنِ روستائی ایستاده بر نعش مرد شهیدش در عبور سربازان... ولی اگر چه، اگر چه ما رنج برده ایم، ما زخم خورده ایم، ما تا رسیدن بی مرگی امید هر روز مرده ایم. ما با چرخ کینه شب را شناختیم، با اسب سرخ حادثه تا قلب بی تپش مرگ تاختیم. ما تا شکفتنِ انسان، ما تا دمیدن فریاد، ما تا رسیدن خورشید زنده ایم. آری سکوت کن، سکوت کن به یاد آنکه در سپیده جان سپرد، سکوت کن به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد. تو از سکوت اگر، اگر به خشم می رسی سکوت کن، گریه ما در صدای جان سپردن بود که در دهلیز می پیچد. گریه ما در صدای سرد مردن بود که در پائیز می پیچد. برادر گفتک حدیث گرگ و انسان است، برادر گفت: حدیث دشنه و جان است. تنم لرزید، دستم را خشم و خون پر کرد و گفت: برادر مرد میدان است، برادر اسب خود زین کرد، برادر زد به کوهستان. سلام ای خشم روزافزون، خداحافظ برادر جان، هجوم باد باران بود و پائیز که خونین بود. برادر خشمی خون خفته، سپیده می دمید آرام، باغبان پیر گریان، شبیخون خورده گفت: بی تو ای غنچه گل تن در دادن دارد، خاک اگر خاک کرامت باشد. دهن پر از فریاد است و درخت، سرخی کینه گل را می سراید با خشم. کاش باز در باغ گل سرخی بود، باغبان بر سر نعش گل سرخ نشست، گل سرخ آخرین سرخ گل خون آلود، گل شهید آخره باغستان، گل سرخ تیر باران شده ی جوونه یخ، زیر رگبار زمستانی، شب خواب آزادی رویش می دید، قلب شیر گل سرخ است... توسط: دکلمه های داریوش اقبالی منو از این دلخوشیها ، آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودنه کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم منو توو آغوشت بگیر آغوشه تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربونه تو منو به آتیش میکشه نوازشه دستای تو عادته ترکم نمیشه فقط توو آغوشه خودم دغدغه هاتو جا بذار به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار مهر لباتو رو تن و روی لبه کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تنه من اثری از: شادمهر عقیلی تقدیم به عشق اول و آخرم... بی نهایت دوستت دارم... وقتی دلتنگ میشم، خیلی آروم چشمامو می بندمو با تو بودن رو تصور می کنم. به این فکر می کنم که یروز دستای گرمت رو توی دستای سرد و بی جونم بگیرم و از حرارت وجودت لبریز بشم! آره این رازِ دلتنگیه منه، واسه همینه که دلتنگی رو دوست دارم چون بیشتر از همه با تو بودن رو برام زنده می کنه! فکر اینکه یروز کنارت باشم و سرم رو رو شونه هات بذارم، منو رها نمی کنه! آروم آروم یه قطره اشک از چشمام جاری میشه و روی گونه هام می لغزه و بعد روی دفترچه خاطراتم می افته! چقدر قشنگه دلتنگیه تو، چقدر لذت بخشه تصویر درآغوش بودنت، چقدر… الان که دارم این متنو می نویسم دلم برات تنگ شده. وقتی دلتنگت میشم، چشمامو میبندم و به یاد آسمون پرستاره می افتم، همراه اشکم لبخند میزنم، این لبخند، لبخند عشقه، آره وقتی به بزرگی خدا فکر میکنم دلم آروم میشه، با خودم میگم من که خدارو دارم بهم کمک می کنه، آخه من جز اون کسی رو ندارم که ازش تورو بخوام، خدا خودش می دونه که چقدر دوستت دارم… توسط: سارا عاشقانه دوستت دارم اون روزا ما دلی داشتیم ، واسه بردن جونی داشتیم واسـه مـردن کــسـی بـودیـم ،کـاری داشـتــیــم پائیز و بهاری داشتیم ، تو سـرا مـا سـری داشـتـیـم عشقی و دلبری داشتیم ، واسه رفـتـن دلـی داشـتـیـم *** دل تـرسـوی مـا هـم ، دل بـه دریـا زد به یک دریای طوفانی ، دل ما رفته مهـمانی چـه دوره سـاحـلـش ، از دور پـیـدا نـیـســت یـه عـمـری راهـه و در قـدرت مـا نـیـسـت باید پارو نزد وا داد ، باید دل رو به دریا داد خـودش می بـردت هـر جـا دلـش خـواســت به هـر جـا برد بـدون ساحـل هـمـونجـاسـت بـه امـیـدی کـه سـاحـل داره ایـن دریـا بـه امـیـدی کـه آروم مـی شـه تـا فـردا بـه امـیـدی کـه ایـن دریـا شـاه مـاهـی داره بـه عـشقـی که نـمی بـیـنی شـباشُ بی ستاره دل ما رفته مهمانی ، به یک دریای طوفانی توسط: مسعود فردمنش- سیاوش قمیشی ساده و صاف و صمیمی مثل بارون مثل خوابی تو مثل نون پنیری توی عصرای زمستون مثل یه چایی شیرین که می چسبه به دلامون تو زلالی مثل دریا تو بزرگی مثل دنیا با سخاوت مثل جنگل می مونی همیشه آیا؟ بگو ساده و صمیمی میشه همصدا بمونیم تو چشامون تا همیشه حرفای وفا بخونیم میشه تا ابر دل تو مهربون با من بمونه هرچی که میخواد دل من بگه باشه بی بهونه من میخوام روشن بمونه همیشه چراغ خونه نمی خوام یه وقت یه حرفی گوشه ی دلم بمونه تو می گفتی که فقط من محرم دل تو هستم واسه این دروغه زیبا خوبه من به پات نشستم توسط: غریبه
مانده ام در پسه دیوار توی این شام دل آزار یاریم ده ای پهناور فانوس شبو نگهدار که راهم تاریک و تاره پاره پاره بی عبوره آخه تو خودت می دونی که چشمات دنیای نوره من برای با تو بودن هر مترسکو شکستم وقتی چشامو می بستم دل به یاری تو بستم ولی تو تنهاتر از من دل به تنهایی سپردی واسه ی رهایی از شب منو با خودت نبردی من از این زندگی سیرم پوست تن مثل کویرم همراه کوچ پرستو میذارم از اینجا میرم میرم اونجا که عاشقی راوی غصه نباشه واژه ای به اسم غربت توی هیچ قصه نباشه نه من از اینجا نمیرم اینجا معبد شهیده سایه های نا امیدی رو تن زمین خزیده سایه از وحشت ایام گونه اش زرد و سکیده نعش این سایه رو سنگفرش خبر از حادثه میده توسط: سیاوش قمیشی تو حضور عاشقانه تو نذار اشکی ببارم تو همیشه با دله من توی هر رویام عزیزم تو خود لحظه ی عشقی نمی خوای اشکی بریزم توی هر شعر و ترانه روی گل تورو نوشتم نوشتم بی تو هرگز آره تویی سرنوشتم اسممو صدا بزن تو جونی بده به دستام نفسم بی تو بریده نفس بده به نفسهام من و تو شبزده های این روزگارِ غزیبیم چرا توی حسرتیم باز از عاشقی بی نصیبیم کوله بارم حسرته نداشتنه آغوشه یارم توی این شبای تارم بارونه غم می بارم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *کاش میشد در این لحظه های آخرِ عمرم دستای گرم و مهربانت را در دستان بی جان و خالی و سردم بگذاری و عشق را برای این منه رسوا معنا کنی! وجودم را برایم پر از احساست کن تا با خیال تو سفر آغاز کنم به بهشت عشق... *کاش میشد در گرمیِ آغوش تو شبم را سر کنم! افسوس که در حسرت آغوشت خواهم ماند. توسط: از دلنوشته و ترانه های خودم اگه یه روز دیدی که وقتی داری میری برمی گرده و با عجله می یاد سمتت: توسط: غریبه سلام به دوستان عزیز بلاگفایی خیلی دلم براتون تنگ شده بود آخی یادش بخیر چه روزایی که تو بلاگفا نداشتییییییم یادش بخیر. دوستان عزیز تصمیم گرفتم بازم یک وبلاگه دیگه درست کنم در واقع این چهارمین وبلاگیه که درست می کنم... ۳ وبلاگه قبلی رو گدر قسمت لینکستان بنامهای حس عاشقی۱و۲و تنهای بی سایه یا حس عاشقی۳ قرار دادم ا دوست داشتین یه سر بزنین خوشحال میشم... واسه شروع این وبلاگ نمی دونم چی بنویسم ولی واسه شروع فکر می کنم از خودم بگم بهتره البته این نوشتم خیلی قدیمیه با اجازتون در ضمن نظر هم یادتون نره غریبی ، تنهایی ، تاریکی... سه قانون زندگی من تا ابد. توو غربت بدنیا اومدم ، توو دنیا تنها پا گرفتم و تاریکی همزاد و همخونه منه. از شب طلوع کردم و به شب غروب می کنم. شبگریه هام ، شب تنهائیهام ، شب تاریکیهام ، شب غریبیهام... گریه های شبونمو کسی ندید ، تنهائیهامو کسی احساس نکرد ، تاریکیهامو کسی ندزدید ، غربتمو کسی نفهمید... همه با یار خود، همه با عشق خود، من توو غربت و تو حسرت یارم غریبی... تنهایی... تاریکی... قانون... توسط: دل نوشته های خودم
در ميان لحظه هاي خوب زندگي
گوش مي دهم به ناقوس سيال عشق
آنجا روح زيباي خيال چون کبوتري به خلوتم بال ميگشايد
دلم مي خواهدتبسم را بدزدم از خورشيد
وچون قطره ي شبنم بلغزم در ميان برگ
مي خواهم از اين دريچه ي باز
پر بگشايم بسوي تو
مي خواهم با لطافت نسيم ?بوزم در هواي تو
پنهان شوم در شبنم عشق
چون قطره رها شوم در دستهاي تو
تشنه صبحم با يک نسيم سرد
تشنه طوفان عشق وحشي دريا
مي خزم در بستر روياي شب
درانتظارموج بوسه هاي تو
مي روم به ساحلي دور.....
دفتر حرف هايم بسته نيست اما صدايي نمانده است...
در انتظار چيستي؟؟ اينجا هنوز تاريكي ست.
تو به ازدحام كدامين كوچه ي خوشبخت خواهي نگريست وقتي دريچه مسدود است و بن بست شوريده بختي راه مهرباني است كه چراغش خاموش مانده است.؟؟





کسی آمد که حرف عشق رو با ما زد



بدون براش عزیزی...
اگه روز دیدی وقتی داری می خندی برمی گرده و نگات می کنه:
بدون واسش قشنگی...
اگه یه روز دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه:
بدون دوستت داره...
اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه:
بدون عاشقته...
اگه یه روز دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه:
بدون دیوونته...
اگه یه روز دیدی که از نبودنت داغون شده:
بدون براش همه چی بودی...
اگه یه روز دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله:
بدون بدونِ تو می میره...
اگه یه روز دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده:
بدون بدون تو مرده.......
اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه
سفید روش کشیدن:
بدون واسه خاطر تو مرده..........!! !........ .


